خرید بک لینک
سلام. بدون استعاره و ادبیاتِ کنایی شروع میکنم. اصلاً فکر نمیکردم بعد از تغییر محل کارم ایییییینقدر درگیر کار فنی بشم و براش وقت بذارم. حدوداً دو سال بود که از برنامهنویسی دور شده بودم و کارم به طراحی و پیادهسازی چند تا لندینگِ ساده ختم میشد. توی این مدت اما (از دی ماه 99 تا الان) بیشتر از هر زمان دیگهآی مشغول کد زدن و مطالعهی موارد فنیام. اصلاً فکرش هم نمیکردم توی یک شب برای پروژه پایاننامه دانشگاهم، بشینم کدهای قدیمیم رو نگاه کنم و یهو بگم "پسر تو عجب کد زبالهای مینوشتی دو سال پیش" :))) و تمام ساختار کدم رو عوض کنم و به چیزی به سالها ازش میترسیدم واردش شم، تبدیلشون کنم. توی اون دو سال که برنامهنویسی نکرده بودم دیگه کمکم داشتم ازش میترسیدم. چرا که تجربههای قبلیم پر از خستگی و درجا زدن توی یک سری نقاط ثابت بودن. اما الان حسم اصلاً شبیه قبل نیست و حس میکنم دلم برای برنامهنویسی تنگ شده بود! واعجبا! :)) خلاصه که اینقدر الان پر از نوشتن شدم که اومدم اینها رو بگم و برم به ادامهی کارم برسم. فقط این رو میدونم که تجربهی بد، کشندهی احساساته؛ سازندهی برداشتهای غلطه؛ و بد به حال ما که قراره کلی از این دست تجربهها داشته باشیم. کاش به یک بار تجربه کردنِ یک اتفاق بسنده نکنیم و باز هم به یک نوع دیگهای تجربهاشون کنیم، شاید واقعاً نظرمون عوض شد و همونی بود که میخواستیم. پ.ن: خدا آدمهای خوبی که متولی رقم خوردن تجربههای خوب هستن رو برامون حفظ کنه. :) پ.ن: پایاننامه داره تموم میشه ولی نمیشه. سختش کردم. با همین هم نمرهام رو میگیرم ولی دارم امکانات بیخود اضافه میکنم بهش. :)) اگه نرمافزار مدیریت پروژه توی شرکتتون نیاز داشتید که دسترسیهای کنترلشدهتر برای مدی

برچسب: نویسنده: مینا قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 18:25

داشتم به این فکر میکردم که چطور 2.5 سانتیمتر قرص ضدافسردگی، هم میتونه اضطرابت رو کم کنه، هم تمرکزت رو بالا ببره، هم خوابت رو تنظیم کنه و هم خوشحال نگهت داره. بعد به خودم اومدم دیدم خیلی حالم بهتر شده، گفتم خب یکم مصرفش رو شُل کنم. یعنی دقیقاً اون شبی که فوتبالِ ایران، امارات رو شکست داد اینقدر خوشحال بودم که هیچ مخدری نمیتونست اونقدر خوشحالم کنه؛ دقیقاً همون شب گفتم خب فکر میکنم برای چند روز این قرص رو بذارم کنار. ولی یک ساعت بعد با اولین رخداد بسیار ناچیزی که میتونست مضطربم کنه، به خودم فرو رفتم و به سرعت مصرف رو از سر گرفتم. :)) دیروز هم که دو روز بود خوردنشون فراموشم میشد، بالاخره عصر به بدترین شکل این بینظمی نمود پیدا کرد. بعد متوجه شدم که آقا! بردهداری هنوز زندهست، بردهداری در پادشاهی پرهیاهوی هورمونها؛ بردههایی که خود ماییم، پادشاهانی که میشن هورمونهای ما. :))

برچسب: نویسنده: مینا قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 18:25

خب به رسمِ ادب، سلام. داشتم با خودم فکر میکردم من خیلی از پیشامدهای مهم زندگیم رو اول اینجا براتون نوشتم. بیشتر الان البته ذهنم به سمتِ تجربههای جدید و خاطراتِ تجربههای تلخم بایاس شده. و خب، اومدم که الان هم یک چنین تجربهای رو باهاتون مشترک شم که شاید قبلاً ازش صحبت میکردم، ولی خب بالفعل نشده بود (هنوزم نشده، یعنی یکم شده و اینجا محیطِ تستِ منه دوستای گلم :))) ). و اما بعد، دلم میخواد تجربهی چند ماههی آهنگسازیم رو اینجا ازش یکم صحبت کنم. حدوداً سه سالِ پیش بود که به واسطهی یک اتفاقی، من به تئوریِ موسیقی علاقمند شدم. این علاقه از یک کلاسِ گروهیِ 8 جلسهای شروع شد و تا امروز ادامه پیدا کرده. یعنی من متوجه شدم اون حلقهی گمشدهای که باهاش میتونم یکم قدمهام رو توی موسیقی محکمتر کنم، همون تئوریه. حالا چطور بعد از اون کلاسِ گروهی، کار به اینجا کشید؟ یه روز که داشتم سرِ کلاسِ پیانو ساز میزدم و به نصیحتهای استادم گوش میدادم (نمیدادم)، یک دفعه به زبونش یک اسمی اومد که برق از سرِ من پرید. داشت میگفت استادِ ما توی درسِ آهنگسازی، آقای جیم، خیلی سختگیره و خیلی هم محتوای درسش زیاده. من یهو به خودم اومدم گفتم الف جیم؟! گفت آره، میشناسیش؟ گفتم این آدم چنــدین سال پیش توی مدرسه، معلمِ سرودِ من بود. تنها کسی بود که میومد توی کلاسِ سرود به ما نُت درس میداد و من تنها کسی بودم که توی کلاسش اون نتها رو یادداشت میکردم! بعد اومد توی خاطرم که من چقدر داشتم دورِ خودم میچرخیدم که از یه نقطهای شروع کنم و بتونم قطعه بنویسم، آهنگ بسازم، سازبندی کنم، و این همون نقطهی شروع بود. شمارهی استاد الف جیم رو گرفتم و توی اینستاگرام بهش پیام دادم، آخه خیلی اهلِ تماس و پیامک نیستم. اون

برچسب: نویسنده: مینا قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 18:25

صفحه بندی